مامان و محمد حسین






















مامان و محمد حسین

خاطره های شیرین

 

 

همیشه در پناه قرآن باشی  پسر نازی من

ت

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردين 1393ساعت 0:14 توسط زهرا |

امسالتعطیلت عید فطر قرار بود بریم دریا ولی نهایت امر به  رفتن شهربازی خودمون رو راضی کردیم، برای اولین بار رفتیم شهربازی، هوا یکم باد بود ولی شما از ذوقت نمیدونستی سوار چی بشی، بدو میدویدی طرف ماشین، بدون اینکه انتخاب کنی و سوار بشی میرفتیم طرف استخر توپ، باز همین طور طرف اسباب بازی بعدی، خلاصه پسرم حسابی ذوق زده شده بود و ما از خوشحالی شما حسابی خوشحال بودیم سوار همه چیز شدی.

وقتی میخواستی سوار ماشین برقی بشی این قدر ذوق داشتی که حتی نمیتونستی منتظر بمونی و بدنت رو از لاینرده ها رد کرده بودی به طرف  داخل و سرت چون نمیتونست از نرده ها رد بشه تو صف مونده بود

ماشین ت

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 24 تير 1395ساعت 18:24 توسط زهرا| |

12 تیر تولد بابا بود و ما قرار بود براش یه تولد خوب بگیریم و افطاری بدیم به فامیل ولی از اونجایی که من امتحان داشتم و مامان جون لادن ما رو افطاری دعوت کرد خونشون من هم زرنگی کردم و به مامان جون لادن گفتم یه کیک هم بگیر تا تولد هم گرفته باشیم نیشخند 

خلاصه افطار و تولد رو مهمون بودیم و پسرم حسابی کیک خورد و شمع فوت کردهورا

دو ماه دیگه تولد گل پسره منه و اگه خدا بخواد برای خودت تولد میگیرم ماچ

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 24 تير 1395ساعت 17:58 توسط زهرا| |

ماشاالله پسرم حسابی شیرین زبون شده، تند و تند حرف میزنه و همه چی میگه، البته الان خیلی وقته که شما صحبت می کنی، ولی مامان وقت نمیکرد بیاد و برات پیغام بزاره 

چند شب پیش مامان جون لادن زنگ زد و به شما گفت :چرا نمیای خونه ما؟ به بابا بگو شما رو بیاره اینجا 

شما هم بی معطلیک گفتی: الان که نمیشه الان شبه همه باید خونه خودشون بخوابن، وقتی فردا شد و خورشید خانم بیدار شد میام خونتون، الان دیگه برو بخواب. خواب

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 24 تير 1395ساعت 17:52 توسط زهرا| |

سلام محمد حسین من 

دیگه داری برای خودت مرد میشی مامان 

بدون کمک به طور کامل راه میری بدون اینکه زمین بخوری یا از جایی بگیری حتی موقعی که میخوای از چارچوب در عبور کنی.

خیلی راحت خم میشی از زمین چیزی بر میداری و به بقیه راه رفتنت ادامه میدیاز خود راضی

28 صفر شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و 30 صفر شهادت امام رضا علیه السلام رو قم بودیم رفته بودیم به خواهر امام رضا شهادت برادرش رو تسلیت بگیم.

همراهمون مامان جون، بابا جون،  خاله لیلا و همسرش خاله زینب،همین طور خاله جون مامان و پسراش بهنام و بابک و مامان مامان جون رو هم برده بودیم سفر خوبی بود شما حسابی با بابک بازی کردی. 

ت

این هم آقا بابک و شما

بعد از اومدن شما یه سرما خوردی کوچولو داشتی و در اومدن 6 تا دندون هم زمان باعث شد تا شدیدا بی اشتها بشی و غذا نخوری، اسهال هم باعث کم شدن آب بدنت شد، ما خیلی نگران حالت بودیم، همش ناراحت و هر روز شما رو دکتر میبردم. برات دعا گرفتیم، بردیم گلوت رو دیدن که چیزی توش نباشه، عمه برات تخمه مرغ شکست.ناراحت

یه بار هم مجبور شدیم بهت سرم وصل کنیم.

ا

 مامان فدات بشه انشاءالله که بقیه دندون ها به راحتی در میاد و اذیت نمیکنه قلب 

چند روز پیش خاله فریبا دوست مامان نی نی دار شد و من و شما با هم رفتیم دیدن نی نی، اسم نی نی خاله هم محمد حسین هست آخ جون دو تا محمد حسین خوشگلهورا 

خ

هر روز پسرم داره شیرین کاری های جدیدی یاد می گیره که دل مامان رو آب میکنه امیدوارم من هم بتونم برای شما مامان خوبی باشمماچ

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 19 دی 1393ساعت 16:00 توسط زهرا| |

سلام پسر ناز مامان 

خیلی وقت بود که نمیتونستم بیام برات مطلب بنویسم آخه کامپیوترمون مشکل پیدا کرده و نی نی وبلاگ اومدن با گوشی خیلی برام سخته.

فدات بشم که هر روز داری بزرگتر و شیرین تر میشی و مامان برات غش و ضعف میکنه.

از روز تولدت دیگه راه افتادی و الان دیگه خیلی خوب راه میری بدون اینکه زمین بخوری یا از کسی کمک بگیری. 

این مدت یعنی ایام محرم هر شب با هم میرفتیم مسجد حسینیه اعظم و شما اونجا چند تا دوست پیدا میکردی و مشغول بازی میشدی. 

یه شب هم اسباب‌بازی بچه ها رو گرفتی و بهشون پس ندادی،هرچیزی که دست مردم میدیدی که شبیهش رو داشتی فکر میکردی ماله شماست و باید تصاحبش بکنی نیشخند

یکی دو شب تو راه مسجد خوابت برد و مامان تونست یه مقدار از مراسم استفاده کنه.

ت

فدات بشم که اینقدر ناز مبخوابی.

 مادربزرگ من برات سفره حضرت علی اصغر (ع) نذر کرده بود و زنجیر خریده بود مراسم خوبی بود خدا از همه شرکت کننده ها، کسایی که کمک کردن قبول کنه. همینطور شما با اون لباس خوشگلتقلب

ت

انشاءالله که سالیان سال لباس مشکی عزای اقامون امام حسین علیه السلام رو بپوشی و تو مراسم عزاداری شرکت کنی.

 

 

قلب

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 19 آبان 1393ساعت 16:09 توسط زهرا| |

سلام به گل پسر مامان 

عید پسر ناز مامان مبارک باشه امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی،  در این روزها که روزهای شادی اهل بیت هست.

 

امسال اولین سالیه که شما رو بردیم مسجد برای مراسم سوم شعبان یعنی تولد آقا امام حسین علیه السلام امام سوم ما شیعه ها.

ن

این روزها مسجد ما حسینیه اعظم حسابی شلوغ میشه و کوچه و خیابان و خود مسجد رو بچه های محل تزیین میکنن.

خ

 محمدحسین من این روزها برای من روزهای خیلی قشنگیه زمان بچهگی تمام طول سال منتظر این روزها بودم تا برسه و بریم مسجد خیلی به ما خوش میگذشت، حسابی شربت و شکلات و شیرینی میخوریم، یادمه یک بار یه مسجد دیگه برای عرض تبریک به ساحت  امام حسین علیه السلام یه کیک خیلی بزرگ آورده بود.

(شاید هم خیلی بزرگ نبوده باشه ولی برای ما که بچه بودیم خیلی اتفاق جالب و خوش ایندی بود.)

تزیین مسجد خودش ماجرایی بود. اون موقع ها روی مهتابی ها رو با نایلون های رنگی که جنس بخصوصی داشت میپوشوندن و ما هم مدتها به این مهتابی های رنگی نگاه میکردیم.

کاش این چیزها برای شما هم جالب باشه و باعث بشه به طرف مسجد کشیده بشی. 

راستی گل پسر مامان وبلاگ مامان و محمدحسین یک ساله شده. مبارک باشهتشویققلب

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 2:50 توسط زهرا| |

سلام گلم ناز من پسر ناز من هر روز داره یه شیرین کاری جدید یاد میگیره و ما رو خوشحالتر میکنه. الان دیگه خودت کامل میتونی بود کمک بشینی. سرسر هم یاد گرفتی و وقتی من یا اطرافیان سرسر میکنیم شما هم تکرار میکنی. خودت اشیا رو برميدارد و هر چیزی رو که دوست نداشته باشی پرت میکنی. بیرون رفتن رو هم خیلی دوست داری و در که باز میشه سریع خودت رو به طرفش میکشی. بیرون که میریم ساکت میشی و توی ماشین دیگه نمیخوابی و از پنجره بیرون رو نگاه میکنی. دیگه گل پسر مامان تو کریر نمیمونه و میخواد خودش دور و برش رو ببينه چند روز پیش من و شما رفتیم عیادت عمه مامان تو راه برگشت مجبور شدم شما رو تو بغلم نگه دارم و همون طور رانندگی بکنم. حسابی شيطون شدی وقتی چیزی رو که میخوای بهت نمیدیم یا دستت بهش نمیرسه شروع میکنی به جیغ زدن طوری جیغ میزنی که مجبور میکنی خواستت انجام بشه. دایی حسابی هوای شما رو داره و اگه ببینه چیزی میخوای یا بغل کسی هستی که خیلی حواسش بهت نیست شروع میکنه به غر زدن و دعوا. وقتی حالت خوبه و گرسنه هم نیستی یه چیزی میگیری دستت و شروع میکنی به حرف زدن و صدا در آوردن تو اون لحظه فقط میخوام بیام و بخورمت.
[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 27 ارديبهشت 1393ساعت 0:49 توسط زهرا| |

سلام عسل مامان 

فروردین امسال برای من و شما پر بود از روزهای شلوغ و پر خاطره.

من و بابا دوست داشتیم سال تحویل  شما رو ببریم مشهد ولی نشد، ما هم نخواستم از نعمت زیارت محروم باشیم دست به دامن خواهر امام رضا ( ع) شدیم و اولین سال نو  شما، در کنار حرم حضرت معصومه (س) تحویل شد.

 

بعد رفتیم کاشان و بعد اصفهان تعطیلات عید رو من و شما و بابا با خاله جون حسابی خوش گذروندیم،  خدا رو شکر شما هم خیلی اذیت نشدی، تازه آب و هوای جدید با شما سازگار بود و مشکل یبوست شما برطرف شد.

هر چند از سفر که برگشتیم شما یه سرما خوردی داشتی و این باعث شد تقریبا 10 روز واکسن ۶ماهگی عقب بيافته.

شبی که واکسن زدیم یه کوچلو تب کردی و مامان تا صبح نگران بالا سر شما گل پسر نشست.

روز شهادت حضرت زهرا ( س) چند ساله که مامان بابابی مراسم روضه داره و هر سال ما با اتفاق های غیر منتظره ای اون روز مواجه میشیم. امسال زن عمو و خانواده اولین بار بود تو مراسم شرکت میکردم که متاسفانه خودشون حسابی مامان رو رنجاندن.

تو این ماه ما یه جشن نامزدی هم، تو تبریز رفتیم، که امیدوارم این اولین و آخرین باری باشه که همه ما توی یه همچین مجلسی شرکت میکنیم.

هر چند من و شما و بابا نشسته بودیم تو ماشین و دعا کمیل گوش میدادیم.نیشخند

خانواده خاله من و مامان جونم یک اردیبهشت میرن مکه و ما دوبار آش پشت پا خوردیم یه بار آش ترش و یه بار ماست که هر کدوم با یه مهمونی و مراسم همراه بود. 

این ماه ما خونه دایی جون هم ناهار دعوت بودیم که روز خیلی خوبی بود مخصوصا برای شما چون حسابی بچه ها و بزرگترا شما رو بغل کردن و خندون اند.

ه

این چند روز هم حسابی گردش کردیم خونه مامان جون  ها و مادر بزرگها برای تبریک روز مادر. 

این ماه خیلی اتفاق های جور با جور داشت که کاملا وقت مامان رو پر کرد، البته بیشتر وقتم متعلق به شما بود. 

اول اردیبهشت انشاءالله مامان ميخواد بره سر کار و خیلی نگران شما هستم، چند تا پرستار دیدم و باهاشون صحبت کردم که دلم بهشون رضا نشد،  فعلا قرار شد بری خونه مامان جون ( مامان من) تا ببینم خدا چی ميخواد. 

الان دیگه سوار روروک میشی و بدو بدو میکنی.

حسابی غلط میزنی، مخصوصا تو خواب.

صداهای خیلی بلندی از خودت در میاری.

ذوق کردن و ناراحتی خیلی تو صدا و صورت ات مشخص شده.

وقتی به چیزهای رو میخوای اینقدر داد میزنی تا مجبور میشم بهت بدیم.

خیلی از مواد خوراکی به غذای شما اضافه شده مثل کدو، عدس،  و انواع سبزی ها. و... 

من منتظر رویش،اولین مروارید هستم

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 31 فروردين 1393ساعت 13:48 توسط زهرا| |

 سلام محمد حسین من

ایام فاطمیه شروع شده و مصادف شده با شروع سال

 مامان و شما دو تایی رفتیم روضه این اولین بار بود که شما توی مراسم عزاداری حضرت زهرا شرکت میکردی.

از صمیم قلب برات دعا کردم که راهت از راه اهل بیت جدا نشه. انشاءالله 

ماشاالله گل پسر من آروم نشست  و تو مراسم و شلوغ نکردو مامان بعد از مدتها تو یه عزاداری کرد،  البته قبل از اینکه شما خسته بشی اومدیم خونه.

توی این هفته شما در جلسات مسجد ما هم شرکت کردی و خدا رو شکر اونجا هم آروم بودی

ت

این اولین حضور شما در مسجد نیست توی محرم هم شما رو مسجد برده بودیم.

این روزها اولین های زیادی داری

جمعه اولین بار بود که شما رو بردیم باغ،  برای اینکه باغ خسته ات نکنه و جایی برای استراحت داشته باشی رفتیم باغه عمه مامان. جوجه کباب و حسابی خوش گذشت.

ج

عمه جون که دید مهمون کوچلو داره و هوا داره سرد میشه با کمک بابا آوردن بخاری رو نصب کردن و توش نفت ریختن، من و شما هم تا آخر نشستیم پیش بخاری.

مامان تا الان سعی میکند شما رو به صاف خوابیدن عادت بده.

ت

ولی حالا که خودت داری بزرگ میشی سیستم خوابت هم عوض میشه. 

ا

 این ماه برای شما پر بود از اولین ها

اولین جیغ زدن و ذوق کردن

اولین چرخیدن و روی شکم موندن

اولین بار که تونستی انگشت شست پاتو به دهنت برسونی.

دیگه هر چیزی رو که میبینی خودت دستت رو به طرفش دراز میکنی و میگیری و سریع به طرف دهنت میبری.

اولین غذای کمی ( که خودش یه ماجرا بوده و هست) از خود راضی

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 25 اسفند 1392ساعت 12:40 توسط زهرا| |

_ اون عکسه چیه رو دیوار؟ 

_ عکس بابای آقا محمدرضا است دیگه! 

_ نه بابا، من بابای آقا محمدرضا رو دیدم از اینجوری یا نیست

_ دختر خاله این عکس کیه؟

من: عکس مرجع تقلید آقا محمدرضا است 

_ چی چی تقلید؟؟؟

من: شما دوتا چند سال تونه؟

_ کلاس پنجم ایم، ۱۱ سالمونه

من: ( به طور کامل مرجع تقلید و رساله رو به پسر خاله و پسر دایی ام که اون روز ناهار مهمون ما بودن توضیح میدم)

_ آره بابا فهمیدم من هم از اون کتابا ( رساله) دارم 

من: آفرین خوب خوندی توش چی نوشته؟

_ از همین ها که اخلاق تون خوب باشه، دروغ نگید، احترام بزارید، دیگه

من: نه عزیزم اون رساله نیست، توی رساله نوشته که چه جوری نماز بخوریم، روزه بگیریم...

حرفم رو قطع میکنن

_ خوب فهمیدیم و از اتاق میرن بیرون 

من: گریه

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند 1392ساعت 1:12 توسط زهرا| |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com